به نظر می رسد فرهنگهایی که مشترکات اصیل و ریشه ای با یکدیگر دارند مانند فرهنگهای برخواسته از ادیان آسمانی و یا بصورت خاص ابراهیمی مانند: اسلام، مسیحیت و یهودیت می توانند با یکدیگر هماهنگ باشند و تنوع آنها به بقای آنها در جامعه لطمه وارد نمی سازد. همچنین فرهنگهای غیردینی اگر در اصول اولیة سه نظام باورها، ارزشها و کردارها با یکدیگر اشتراک داشته باشند یا حداقل قرابت، می توانند با یکدیگر بصورت مسالمت آمیز در یک جامعه زندگی کنند. اما اگر در تفسیر و تبیین ارکان سه نظام فوق با یکدیگر اختلاف داشته باشند، بستر تزاحم و تصادم میان آنها فراهم خواهد شد و بهر شکل یا یک فرهنگ، فرهنگهای دیگر را مغلوب و معدوم خواهد کرد یا حداقل آنها را کم رنگ و کم اثر خواهد ساخت.

نسبی گرایی فرهنگی  (Cultural Relativism)

یکی از مباحث مهم و اساسی در مبحث «فرهنگ شناسی» نسبی گرایی فرهنگی یا نسبیت فرهنگی است. نسبی گرایی فرهنگی به ما می گوید: خوب و بد خواندن مسائل براساس یک ملاک کلی صحیح نیست بلکه دیدگاه های فوق (معیارهای درست و نادرست یا نیک و بد یا حق و باطل) باید دربافت و زمینه هایی که ظهور پیدا می کنند مورد ارزیابی قرار گیرند. ممکن است آنچه که در یک جامعه «درست» است در جامعه ای دیگر «نادرست» باشد. نسبی گرایی نخستین بار توسط پروتاگوراس فیلسوف یونانی مطرح شد که «انسان معیار همه چیزهاست» و جمله او بدین شکل تفسیر می شد که هر انسانی می تواند ملاک و معیار خودش باشد. در عصر رنسانس به سه دلیل مسالة نسبی گرایی و به تبع آن نسبی گرایی فرهنگی در غرب قوت گرفت:

۱) رخدادهای اجتماعی و سیاسی: مانند گسترش فتوحات استعماری اروپاییان یا مسافرتهای دانشمندان مغرب زمین به شرق و نیم کرة جنوبی که باعث آشنایی و کشف گونه های متنوعی از فرهنگها شد.

۲) گسترش رفتارهای مسیحی: پدید آمدن انواع جدید و گوناگونی از رفتارهای مسیحی که پس از دوران اصلاح دینی صورت پذیرفت زمینه را برای پذیرش تنوع فرهنگها و در نتیجه نسبی گرایی فرهنگی فراهم آورد.

۳) بسط و ایجاد نظریه های تازه در علوم انسانی: پس از رنسانس این فرضیه در علوم انسانی قوت گرفت که باورها تحت تأثیر شرایط فیزیکی و روانشناختی قرار داشته و از این رو بسته به شرایط گوناگون، باورها متفاوت، متغیر و در نتیجه نسبی اند. مثلاً پی بربیل (P.Pierre Bayel) یکی از فیلسوفان بزرگ غرب معتقد بود رفتار اخلاقی [نظام و جزء سوم از اجزأ فرهنگ] از علل طبیعی مثل تعلیم و تربیت نشأت می گیرد و نه از اعتقادات دینی [باورها و گرایشها] از این رو، به دنبال آن بود که نشان دهد قهرمانان انجیل همانند داوود، رهبران مسیحی مانند کالوَن، لوتر، افراد مقدس و پاپها در طول تاریخ مسیحیت از جهت ماهیت انسانی خود به نحو اخلاقی عمل کرده اند نه به علت باورهای دینی ای [فرهنگ دینی] که داشته اند.

ناگفته نماند که نسبی گرایی فرهنگی نقطه مقابل یگانگی فرهنگ مسیحی بود و در واقع برای حذف فرهنگ دینی از جامعه و جایگزین ساختن فرهنگ انسانی به جای آن، می کوشید.

البته نسبی گرایی فرهنگی در غرب منتقدانی نیز داشته است. این منتقدان معتقد بوده اند که اولاً شواهد مربوط به تفاوتهای فرهنگی امکان وجود باورها و نگرشهای مشترک میان اکثر یا همة فرهنگها را نفی نمی کنند. [اثبات شیء نفی ماعداه نمی کند] ثانیاً اطلاعات واقعی در باب این تفاوتها، امکان بهتر یا صحیح تر بودن یک نظام باور نسبت به دیگری را از پیش چشم حذف نمی کنند. ثالثاً هنوز فیلسوفان به بحث در باب این نکته می پردازند که آیا تبیینهای محلی در باب شواهد مربوط به باورهای مردم گواه ارزش، صحت یا نادرستی این باورهایند یا خیر؟ اما باید توجه داشت به هر روی نسبی گرایی یک آموزة جد ی در میان اندیشمندان تا اواخر قرن بیستم است.

نسبیت فرهنگی با تنوع فرهنگها متمایز است، زیرا در مقولة تنوع فرهنگها بحث بر سر تنوع و تکثر واقعی و خارجی فرهنگ هاست، در مبحث فرهنگها ما به توصیف وضع واقع می پردازیم ولی صحت و درستی هر یک از آنها را توجیه نمی کنیم و تنها یک گزارش مردم شناسانه (anthropolgic) از وضع فرهنگها می دهیم ولی در نسبیت فرهنگی موضع گیری می شود و اعلام می گردد که اصولاً فرهنگها انعطاف پذیر و در حال تغییر و تحول اصولی و بنیانی اند از این رو در مقایسه دو فرهنگ متفاوت نمی توان از صحت یکی و سقم دیگری سخن گفت. به عبارت دیگر نسبی گروی فرهنگی یک نسبیت هنجاری (normative) است و تنوع فرهنگها یک گزارش توصیفی (descriptive) به همین دلیل است که مدعیان و طرفداران نسبی گروی فرهنگی از مبانی فلسفی هنجاری سود برده اند یعنی در هر یک از سه مبنای یاد شده صرف توصیف در اختلاف فهم ها، اختلاف اعتقادات و اختلاف احکام اخلاقی نیست بلکه اعلام و حکم و داوری به نسبی گروی در فهم، اعتقاد و احکام ارزشی است. به دلیل همین نکتة دقیق بود که نگارنده این مسأله را به صورت تفصیلی مطرح و آن را مورد نقد و بررسی قرار داد. اگر کسی نسبیت فرهنگی را به عنوان یک هنجار بپذیرد بی گمان نمی تواند مدعی یگانگی فرهنگ شود. این دیدگاه ملزوماتی نیز دارد که یکی از مهم ترین آنها تاثیر فرهنگ در دین و قالب خوردن دین به فرهنگی که در آن پدید می آید، می باشد. به عنوان مثال هر در(j.c.Herder) یکی از فیلسوفان آلمانی و از طرفداران نسبی گروی فرهنگی معتقد بود که هیچ فرهنگی ما بعدتر یا متعالی تر از دیگری نیست. فرهنگها فقط با هم تفاوت دارند. از این رو باید دین را نسبت به فرهنگی که در آن ظهور پیدا می کند مورد ملاحظه قرار داد.