مکتب فرانکفورت
در تاریخ ۲۲ ژوئن ۱۹۲۴ در شهر فرانکفورت آلمان (کنار رودخانه ماین)، انستیتوی تحقیقات اجتماعی - فرهنگی مستقل از دانشگاه گشایش یافت. این مؤسسه تحقیقاتی، اشتهار خود را مدیون جنبش اعتراضی دانشجوئی دهه ۱۹۶۰ مانند جنبش مه ۱۹۶۸ فرانسه میلادی میباشد که غیر مستقیم از نظرات مارکس و نگرش انتقادی این مؤسسه (مکتب فرانکفورت) نشأت میگرفت. این مؤسسه تحقیقات خود را بر پایه بینش کارل مارکس و زیگموند فروید از منظر اجتماعی- فلسفی در جوامع سرمایه داری، آغاز و گسترش آن را نقد و بررسی مینمود. یکی از معروفترین تألیفات آن به نام «دیالکتیک روشنگری» اثر ماکس هورکهایمر که سالها مدیریت مکتب را به عهده داشت و همکارش تئودور آدورنو، میباشد.
پس از گذشت نه سال از تأسیس، مکتب فرانکفورت به دلیل داشتن عقاید مارکسیستی و اعضای یهودی آن، مجبور به مهاجرت به ژنو (۱۹۳۳/۱۹۳۴) و سپس به آمریکا شد. در سال ۱۹۵۰ میلادی مجددأ به فرانکفورت نقل مکان کرد. طرفداران نسل اول این مکتب عبارتاند از: ماکس هورکهایمر، تئودور آدورنو، اریش فروم، هربرت مارکوزه، فرانس نویمان، والتر بنیامین.نسل جوانتر مکتب فرانکفورت یورگن هابرماس و آلفرد شمیت بودند.این مکتب از آغاز سالهای دهه ۱۹۶۰ میلادی نقش مهمی در زمینه بررسی و نگرش منقدانه به فرضیههای علمی و آموزش و پرورش در چهارچوب نئومارکسیسم داشتهاست.گفته میشود که این مکتب در ضدیت با مارکسیسمِ اصولی، بهوسیله تعدادی از روشنفکران بورژوا بنیان گذاشته شد تا در مارکسیسم شکاف ایجاد نمایند و این مکتب اصول اساسی مارکسیزم را نقض نموده تئوریهای روشنفکرانه به آن میافزاید.
دیدگاهها :
از نظر مکتب فرانکفورت، پیدایش و رواج یافتن رسانههای جمعی و «صنعت فرهنگ» و رخنهٔ بی وقفهٔ آنها در زندگی در طول قرن بیستم، نشانگر چرخش از سرمایه داری لیبرالی خود تنظیم شوندهٔ قرن نوزدهم به «سرمایه داری سازمان یافته و سراپا برنامه ریزی شدهٔ» قرن بیستم است.
نظریه انتقادی و نقد ایدئولوژی :
اندیشههای مکتب فرانکفورت بدون فهم درست نظریهٔ انتقادی به طور کامل قابل درک نیست. در آغاز هورکهایمر در «نظریهٔ سنتی و انتقادی» رئوس کلی این نظریه را مطرح کرد. نظریهٔ انتقادی بنا بر ایدهٔ هورکهایمر میتواند «نقد اجتماعی خودآگاهانه در جهت تغییر اجتماعی و رهایی از طریق روشنگری» تعریف شود که به طور جزمگرایانه اصول خود را حفظ نمیکند و به آن وفادار نمیماند.
هورکهایمر با نظریهٔ سنتی، که شامل نگرش پوزیتیویستی، علم گرایانه و یا کاملاً بر مبنای مشاهدهاست و به کلی کردن مسائل و قوانین ثابت مبادرت میورزد، به جدل میپردازد. او با استفاده از نظریات ماکس وبر، به این موضوع توجه میکند که علوم اجتماعی متفاوت از علوم طبیعی است، به این دلیل که کلی کردن (قوانین ثابت) نمیتواند از تجریات اجتماعی حاصل شود، و این به خاطر آن است که فهمیدن اصل تجربهٔ اجتماعی، همواره به شکل ایدههای شخص محقق آن در میآید. (منظور، اثر نظریات پژوهشگر در پژوهشی ذاتاً خنثی است، که با دخالت همیشگی فاعل(سوژه) به شکل جدیدی بدل میشود). آن چیزی که پژوهشگران متوجه آن نمیشوند این است که آنها به طور ناخودآگاه درگیر زمینههای تاریخی هستند که ایدئولوژی وابسته به آن، کل پروژهٔ «تفکر» را تحتالشعاع قرار میدهد. بنا بر این نظریهٔ فرد محقق، با ایدههای ذهنی او هم انطباق پیدا میکنند، نه صرفاً «خود تجربه»:
واقعیاتی که احساسات ما به خودمان نشان میدهند به دو شیوهٔ اجتماعی قابل نمایشاند: اول از طریق سیرت تاریخی شی درک شده؛ دوم سیرت تاریخی ارگان ادراک کننده. هر دوی آنها به طور ساده، طبیعی نیستند و توسط فعالیتهای انسانی شکل گرفتهاند و در عین حال، هر تک فرد، خودش را به صورت پذیرا، تسلیم و منفعل در زمینهٔ اصل ادراک، درک میکند.
برای هورکهایمر، مشی فهم علوم اجتماعی به روش علوم طبیعی قابل پیروی نبود. اگر چه مکاتب بسیاری به شکستن محدودیتهای ایدئولوژیکی آن مبادرت ورزیدند (پوزیتیویسم، پراگماتیسم، نئو کانتیسم و پدیدار شناسی)، به اعتقاد هورکهایمر هیچ کدام از آنها موفق به فهم علوم اجتماعی نشدند زیرا همهٔ آنها تحت سلطهٔ قضاوت متعصبانهٔ «ریاضیات – منطق» قرار گرفتند که فعالیت نظریه پردازانه را از زندگی واقعی دور میکند (به این معنا که تمام این مکاتب کاوشهای خود را به منطق متصل کردند که یک مبنای همیشه درست و قطعی، مستقل از پیشرفتهای مداوم فعالیتهای انسانی دارد). مطابق نظر هورکهایمر، پاسخ مناسب به این وضع دشوار، توسعهٔ نظریهٔ انتقادی است.به عقیدهٔ هورکهایر این مسئله، یک مسئلهٔ معرفت شناسانه است: ما نه فقط میبایست در شیوهٔ ایدههای دانشمندان تجدید نظر کنیم، که اساساً این اصلاح متعلق بر هر نوعی از «دانستن» خواهد بود. بر خلاف مارکسیستهای ارتدوکس، که فقط یک الگوی قالب را برای نقد و عمل به کار میبرند، نظریهٔ انتقادی تلاش میکند که به یک «خود انتقادی» برسد و هر نوع ادعای حقیقت محض را به چالش بکشد. نظریهٔ انتقادی قائل به عدم تقدم و برتری ماده (ماتریالیسم) بر آگاهی (ایدهآلیسم) و یا بالعکس است، به این دلیل که هر دو نوع معرفت، واقعیت را به صورت سودمند برای خود تحریف میکنند و آن را به صورت گروهی کوچک از گزارهها در میآورند. کاری که نظریهٔ انتقادی میخواهد بکند این است که خود را در بیرون تنگناهای فلسفی و محدودهٔ پایهٔ وجودی آن جای دهد. با این وجود، نظریهٔ انتقادی برای مبنای تفکری خود و ترمیم خود آگاهی (آگاهی به معنای فهم) انسانی، از ابزارهای مارکسیستی استفاده میکند.هورکهایمر مدعی بود که نظریهٔ انتقادی بایستی در جهت تحلیل کلیت جامعه در درون بازهٔ زمانی خاصاش متمرکز شود (مثلاً اینکه چگونه شد که در این موقعیت در این لحظهٔ خاص زمانی قرار گرفت) و باید به سمت گسترده کردن فهم انسان از اجتماع با توجه به علوم مختلف اجتماعی شامل جغرافیا، اقتصاد، جامعه شناسی، تاریخ، علوم سیاسی، انسان شناسی و روان شناسی، حرکت کند. از آن جایی که نظریه انتقادی در همهٔ زمانها باید خود-انتقادی کند، هورکهایمر بر این نکته پافشاری میکرد که یک نظریه در صورتی انتقادی است که روشنگر و قابل تشریح باشد. بنابراین نظریهٔ انتقادی میبایست تلفیقی از تفکر بر مبنای قواعد و مضاف بر آن عملی هم باشد تا «بتواند توضیح دهد که چه چیزی با شرایط حقیقی اجتماعی فعلی نادرست است، بازیگران تغییر دهندهٔ آن را بشناسد و قاعدهای کاملاً روشن را برای نقادی و رسیدن به اهداف عملی آینده فراهم آورد. «نظریهٔ سنتی تنها آینهای است برای حقیقت در هر زمان، نظریهٔ انتقادی درست هدفی عکس این «صرفاً آینه» بودن را دارد، هدف نظریهٔ انتقادی نه نمایش که تغییر اوضاع است. در زبان هورکهایمر هدف نظریهٔ انتقادی «رها ساختن انسان از بند جریاناتی است که او را به بردهٔ خود بدل میکنند.»
نظریه پردازان مکتب فرانکفورت به طور مشخص پیوندهایی به فلسفهٔ انتقادی کانت دارند، جایی که عبارت نقد به معنای بازتابی فلسفی از محدودیتهای ادعاهایی است که برای دانشهای مشخص ساخته شدهاند و ارتباط مشخصی بین این نوع نقد و خودمختاری اخلاقی (به معنای کانتی) وجود دارد که با جبرگرایی و نظریههای ساکن به مقابله میپردازد. در مفهوم عقلانی نظریهٔ انتقادی میکوشد که ایدههای مارکس را از بند دگماتیسم پوزیتیویسم و علم گرایی و از سوی دیگر سوسیالیسم علمی برهاند و به آن مشی انتقادی اضافه کند.
از آن جا که هم مارکسیست-لنینیستها و هم سوسیال دموکراتهای ارتدوکس، مارکسیسم را به عنوان نوعی جدید از علوم اثباتی پنداشتند، مکتب فرانکفورت و هورکهایمر، کار خود را بیشتر بر بنیان معرفت شناسی مارکس گذاشتند، که خودش آن را به شکل انتقادی در کتاب سرمایه بنیان نهاد. بنابراین آنها تاکید میکردند که مارکس خواهان ایجاد نوعی جدید از تحلیل انتقادی بود که جهتش به سمت یگانه کردن نظریه و عمل انقلابی میرفت و نه ایجاد علمی اثباتی و جزمی. نقد، در مفهوم مارکسی، به معنای بیرون کشیدن ایدئولوژی از درون یک سازمان اجتماعی –مثلاً آزادی فردی و یا بازار آزاد از درون سرمایهداری- و انتقاد از آن به وسیلهٔ پیامدهای حقیقیاش –مثلاً بهرهکشی و نابرابری اجتماعی- است. این متد به شیوهای که مکتب فرانکفورت روی آن اثر گذاشت، چیزی بود که قبلاً توسط هگل و مارکس پایهگذاری شده بود: روش دیالکتیک.
روش دیالکتیک :
موسسه تلاش کرد که با فرمولبندی تازهٔ دیالکتیک به آن نقشی استوار و محکم بدهد. استفاده از چنین شیوهٔ دیالکتیکی به زمان هگل بر میگردد، کسی که دیالکتیک را به شکل یک تمایل در هر عقیده برای فایق آمدن بر عناصر متضاد در درون خودش که در اثر برخوردهای جنبههای تناقضآمیز ذاتی هر عقیده پدید آمدهاند، میپنداشت. برخلاف دیگر شیوههای تفکری که قواعد ثابت و حالتهای مشخص دارند، دیالکتیک هگلی بر مبنای پیشرفت و تغییر بر اثر زمان است، اثری که بر مبنای وابستگی و عمل متقابل اندیشههاست.
تاریخ در نظر هگل حاصل تکامل یافتگی بر مبنای روش دیالکتیکی است. حال، تغییر شکل عقلانی و یا سنتز تضادهای گذشتهاست. به این طریق تاریخ یک پروسهٔ قابل فهم است و به طور مداوم به جلو میرود و پیشرفت میکند. با این وجود، توجه به آینده نزد هگل ارزش چندانی ندارد، زیرا به اعتقاد وی فلسفه تجویزی نیست و فقط در هنگام وقوع قابل ادراک است. تحقیق تاریخی، بنا براین عقیده صرفاً به شرح گذشته و حال محدود خواهد شد. از این رو برای هگل و اخلافش، دیالکتیک ضرورتاً به سمت تایید وضع موجود خواهد رفت، که در واقع هم این فلسفهٔ هگلی در عمل به تایید و توجیه مسیحیت و دولت پروس انجامید.
این ایده به شدت از طرف مارکس و دیگر هگلیان جوان مورد نقد واقع شد، که مدعی بودند هگل در دفاع از مفهوم انتزاعی عقل محض بسیار زیاده از اندازه پیش رفته و نتوانسته به شرایط واقعی طبقهٔ کارگر را – مثلاً ناخواسته و غیر عقلانی بودن آن – توجهی نشان دهد. با وارونه کردن دیالکتیک ایدآلیستی هگل، مارکس تئوری خود را بر مبنای ماترالیسم دیالکتیک بنا نهد و اعلام کرد که «این آگاهی انسانی نیست که شرایط خاص و معین بودنش را ایجاد میکند، اما در مقابل، این شرایط اجتماعی است که آگاهی او را معین کردهاست». تئوری مارکس راه قانون ماتریالیستی تاریخ و فضا را در پیش میگیرد، که در آن نیروی محرک توسعه نیروهای تولیدی است. و از آن جایی که تناقضات مادی و اجتماعی سرمایهداری به طور ذاتی موجود است، قطعاً این نیروهای «منفی» به سمت مقابله با اصل سرمایهداری جهت مییابند، و با تغییر آن فرم عقلانی جدیدی را خواهند ساخت: کمونیسم.
مکتب فرانکفورت به سهم خود، به این نتیجه رسید که روش دیالکتیکی تنها وقتی میتواند پذیرفته شود که «بتوان آن را برای خودش هم به کار برد». این به این معناست که اگر آنها بخواهد این روش را بپذیرند میبایست ملزم به استفاده از قاعدهٔ خود-اصلاحی در اتخاذ روش دیالتیکی باشند، این قاعده باعث خواهد شد که آنها بتوانند تفسیرهای غلط دیالکتیکی قبلی را اصلاح کنند. به همین دلیل مکتب فراکفورت به طور کامل شکل دگماتیک تاریخگرایی، ماتریالیسم و مارکسیسم ارتدوکس را رد کرد. در واقع، تنشهای مادی و مبارزهٔ طبقاتی که مارکس از آنها سخن میگفت، دیگر برای اعضای مکتب فراکفورت دارای بار انقلابی -در درون جوامع معاصر غربی– تلقی نمیشد. نظری که نشان میداد از نظر آنها تفسیرهای دیالکتیکی مارکس هم دارای نقص بودند و هم در مواردی به کلی غلط تعبیر شدهاند.
بر خلاف مارکسیستهای ارتدوکس، که در منظر آنها پراکسیس به تنهایی مجری تبدیل ایدهٔ غیر قابل تغییر کمونیسم به فاز عملی است، عقده دارند که بنابر قاعدهٔ دیالکتیکی، پراکسیس و تئوری، به یک دیگر وابستهاند و باید به طور دو جانبه بر هم اثر بگذارند. وقتی مارکس در کتاب تزهایی در مورد فوئرباخ جملهٔ معروف خود را (فیلسوفان فقط جهان را به طرق مختلف تفسیر کردهاند، مهم تغییر آن است) یگانه ارزش فلسفه را در «عمل آگاهانه» ی آن میدانست. تئوریسینهای مکتب فرانکفورت این نظر را بدین شکل اصلاح کردند که وقتی عمل ناکام میماند، ریشهٔ نظری این عمل باید مورد تجدید نظر قرار بگیرد. به طور مختصر، فیلسوفان سوسیالیست بایستی امکان خود انتقادی را باز بگذارند، تا بتوان بر خطاهای نظری فایق آمد. همان طور که تئوری به عمل آگاهی میبخشد، عمل(پراکسیس) هم باید موجب آگاهی نظری شود.
تاثیرات اولیه :
تاثیرات روشنفکرانه و تئوریهای مورد توجه نسل اول نظریه پردازان انتقادی مکتب فراکفورت به صورت قابل خلاصه شدن است
- زمینهٔ تاریخی: انتقال از سرمایه داری کارگشا و در به نسبه محدود، به یک سرمایه داری انحصاری و امپریالیسم، رشد جریانهای سوسیالیست کارگری، ظهور دولت رفاه، انقلاب روسیه و اوج گیری کمونیسم، دورهٔ ظهور نوعی جدید از تکنولوژی، ، ظهور فرهنگ عامه و رسانهای گروهی، هنر مدرن، اوج گیری نازیسم
- تئوری وبری: تحلیل تطبیقی تاریخی از عقلانیت غربی در عصر سرمایه داری، دولت مدرن، عقلانیت سکولار علمی-فرهنگی-دینی، تحلیل شیوهٔ سلطه به طور کلی و به طور خاص در سلطهٔ بوروکراتیک عقلانی – قانونی مدرن، شیوهٔ ممتاز تحلیل هرمونتیکی
- تئوری فرویدی: نقد ساختار سرکوب شدهٔ "اصل واقعیت" در جوامع پیشرفته و روان نژدندی زندگی روزمره، کشف ناخودآگاه، فرایند اصلی تفکر، تاثیر عقدهٔ ادیپ، شناخت علت تشویش در زندگی روحی، تحلیلی روانی پایههای استبداد و رفتار غیر عقلانی جامعه
- نقد پوزیتیویسم: نقد پوزیتیوسم از منظری فلسفی، متد علمی، ایدئولوژی سیاسی و انطباق کامل با زندگی هر روزه (وضع موجود)، احیای دیالکتیک منقی (بازگشت به هگل)، توجه به عناصر انتقادی در پدیدار شناسی، تاریخ گرایی، اگزیستانسیالیسم و نقد ثبوت (غیر تاریخی بودن) و گرایشهای ایدآلیستی آنها، نقد پوزیتیوسم منطقی و پراگماتیسم
- زیبایی شناسی مدرنیسم: نقد آگاهی کاذب وتجربهٔ شبه- مادی (به این معنا که یک رابطه، تجرد، و یا شی به شکلی تعبیر شود که "انگار" وجود و قابلیتهای مختلف دارد ولی در واقعیت نداشته باشد. مراجعه کنید به دو سفسطهٔ احساسی و مادی) به وسیلهٔ تحلیل و نشان دادن تناقضهای سنتی و زبانی آن، تجسم شکلهای جدید از "وجود" و "تجربه"، آزاد کردن ناخودآگاه، آگاهی به سبب یگانگی، وضعیت مدرنیته، توجه ویژه به کافکا، پروست، سوئنبرگ، برتون، نقد صنعت فرهنگ و فرهنگ "مثبت"
- تئوری مارکسیستی: نقد ایدوئولوژی بورژوازی، نقدی از خود بی گانگی کارگر، ماتریالیسم تاریخی، تاریخ به مثابه مبارزهٔ طبقاتی و و استثمار کارگر در نظامهای دارند شیوههای مختلف تولید، تحلیلی سیستمی از سرمایه داری به عنوان نظام گیرندهٔ ارزش کار کارگر (به شیوهٔ استثماری) به واسطهٔ عرضهٔ "کارگر" در بازار آزاد، یگانگی نظریه و عمل، تحلیل به قصد انقلاب، سوسیالیست دموکراسی (دموکراتیک سوسیالیسم)، جامعهٔ بی طبقه
- تئوری فرهنگی: نقد صنعت فرهنگ به عنوان جلوگیری کننده از مخالفت (نگهداری وضع موجود)، نقد فرهنگ غربی به مثابه فرهنگ سلطه گر هم داخلی و هم خارجی، دیالکتیک رهایی و وجهههای سرکوب شده در فرهنگ نخبگی(کنترل عدهای خاص بر فرهنگ)، نقد کیرکگارد از عصر حاضر، سنجش ارزش بر معیار جدید توسط نیچه، و ایدهٔ زیبایی شناسانهٔ شیلر
در واکنش به تشدید ازخود بیگانگی و غیرعقلانی شدن در جوامع پیشرفتهٔ سرمایه داری، نظریه انتقادی به طور جامع، منتقد ایدئولوژی است و از منظر تاریخی بازتاب دهندهٔ تئوریست که به طور همزمان خواهان دو چیز است: تشریح و کندوکاو نظام سلطه گر و یافتن امکاناتی برای ایجاد یک جامعهٔ عقلانی، انسانی و آزاد.
موسسه در دو شاخهٔ مرتبط با "امکان تبدیل افعال انسانی به اعمالی عقلانی " کمک بزرگی کرد.(به عبارت دیگر افرادی که بتوانند با عمل عقلانی کنترل جامعه و "تاریخ" خود را، خودشان به دست بگیرند). اولی پدیدهای اجتماعی بود که در نظریهٔ مارکسیستی روبنا یا ایدئولوژی نامیده میشود: هویت، خانواده و بنیانهای قدرت، و دومی قلمرو زیبایی شناسی و صنعت فرهنگ – فرهنگ عامه. پژوهشهای آنها حاوی نگرانی مشترکی بود که بیان میکرد، سرمایه داری میتواند پیش شرطهای انتقادی و آگاهی انقلابی سیاسی را نابود سازد. این به معنای ظهور نوعی " آگاهی تصنعی "ای از ایعاد عمیق ستم اجتماعی است.
نقد تمدن غربی :
دیالکتیک روشنگری و اخلاق صغیر
دومین فاز نظریه انتقادی مکتب فراکفورت بر دو کار محوریت دارد: کتاب دیالکتیک روشنگری نوشتهٔ آدورنو و هورکهایمر، و کتاب اخلاق صغیر نوشتهٔ آدورنو. هر دو کتاب در زمان تبعید اعضای موسسه در آمریکا نوشته شد. با وجود حفظ مدل تحلیل مارکسیستی، در این کتابها نظریه انتقادی محدودهٔ تاکیدی خود را تغییر داد. نقد سرمایه داری تبدیل به نقد تمدن غربی به طور کلی شد. در واقع، دیالکتیک روشنگری از افسانهٔ ادیسه به عنوان الگویی برای تحلیل سیر آگاهی بورژوازی استفاده میکند. هورکهایمر و آدورنو در این کتاب از موضوعاتی سخن گفتهاند که در تفکر اجتماعی جایگاهی برجسته یافتهاست. در واقع، تفسیر آنها از سلطهٔ طبیعی بودن (سلطهٔ فرم طبیعی نه عقلانیت انسانی) بر عقلانیت صنعتی (عقلانیت هدفمند و سودمدار بدون توجه به ارزشهای دیگر) در تمدن غربی، سالها قبل از ایجاد گروههای طرفدار طبیعت، ارائه شده بود.
تحلیل "عقل" از این هم فراتر میرود. عقلانیت در فرهنگ غربی به صورت ترکیبی از سلطه گرایی و عقلانیت صنعتی خود را آشکار میکند و تمام طبیعت درونی و بیرونی به زیر یوغ فاعلیت انسانی میآورد. در این فرایند، خود فاعل هم بلعیده خواهد شد و هیچ نیروی اجتماعی به مانند نیروی پرولتریا نمیتواند خود را به عنوان رهایی بخش "فاعل انسانی " از بندهای خود ساختهاش بشناسد. بنابراین آدورنو برای نام دوم (در زیر نام) اخلاق صغیر مینویسد: " بازتابهایی از زندگی آسیب دیده ". در کلام آدورنو:
از آن جایی که مضمحل کردن عینی گرایی حرکت تاریخی، در فاز اخیریش عبارتست از نابودی "فاعلیت"،(و با توجه به) عدم ظهور نوع جدید آن (فاعل جدید)، تجربهٔ فردی ضرورتاً بر مبنای همان فاعل قدیمی خواهد بود که حالا به طور تاریخی سرکوب و محکوم شده، و با وجود اینکه هنوز "برای خود است "، اما دیگر " در درون خود " نیست. فاعل هنوز به طور عمیقی احساس استقلال میکند، اما بطلان این احساس برای "فاعلها " را میتوان در اردوگاههای کار اجباری مشاهده کرد، جایی که مشغله، همین به دست گرفتن فرم فاعلی است.
بنابراین، زمانی که حقیقت خود به عنوان پایهای برای ایدئولوژی بدیل شدهاست، بزرگترین کاری که نظریه انتقادی میتواند انجام دهد این است که شروع به شناسایی تناقضات دیالکتیکی موجود در خود تجربهٔ فاعلی کند و از جهت دیگر صداقت و درستی نظریه را نگهدارد. حتی خود پروسهٔ دیالکتیکی هم قابل شک است:" درستی و یا نادرستی اش (نظریه و در اینجا دیالکتیک) ویژگی ذاتی و دائمی خود "روش" نیست، بلکه صرفاً در مفهوم و منظور آن در پروسهٔ تاریخی اش نهفتهاست.". این قصد و منظور باید در جهت آزادی کامل و خرسندی باشد. " تنها فلسفهای که میتواند به طور معتبری در مقابل نومیدی و یاس(به طور عملی) قرار بگیرد، فلسفهای است که همه چیز را به گونهای در نظر داشته باشد که آن چیزها قرار است خود را از منظر(و در مسیر) "رستگاری" انسان نشان دهند. " البته آدورنو خود را به طور کامل از "خوشبینی" مارکسیسم ارتدوکسی دور میکند: " در کنار(و از منظر) چنین مطالبهای از تفکر و جایگاه و مرتبهٔ آن، حتی خود سوال واقعی بودن و یا نبودن "رستگاری" (مثل رهایی انسان) به سختی با اهمیت جلوه میکند. "
از منظر جامعه شناختی، هم کارهای هورکهایمر و هم کارهای آدورنو حاوی دلسردیهای دربارهٔ منبع و بنیان سطلهٔ اجتماعی است، دلسردی که در نظریهٔ انتقادی جدید به ظهور بدبینی دربارهٔ امکان رهایی و آزادی انسان منجر شد. این دلسردی به وضوح ریشه در جریانهای تاریخی هم عصر این متفکران دارد. اوج گیری نازیسم، صنعت فرهنگ(فرهنگ انبوه) و سرمایه داری دولتی به عنوان شیوههای جدیدی از سلطهٔ اجتماعی که نمیشد آنها را به طرز قانع کنندهای از طریق جامعه شناسی سنتی مارکسیستی تحلیل کرد. برای آدورنو و هورکهایمر، دخالت دولتی در اقتصاد به طور موئری تنش میان مناسبات تولید و نیروهای اجتماعی (جسمانی مانند کارگر) تولیدکننده – تنشی که از نظر نظریه مارکسیستی تناقض اصلی و بنیادی سرمایه داری است – را از میان میبرد. بازار "آزاد" (به عنوان مکانیسمی " نا آگاه" برای توزیع کالا) و پدیدهٔ غیر قابل فسخ "مالکیت خصوصی" (در سرمایه داری) که مورد نظر مارکس بودند به تدریج با " برنامه ریزی متمرکز دولتی" و اجتماعی کردن ابزار آلات تولید در جوامع غربی جایگزین شدند. راه دیالکتیکی که در آن مارکس رهایی بشر را مییافت بدین شکل در آمده و به طور تاثیر گذاری مطیع سلطهٔ " عقل پوزیتیوستی " قرار گرفتهاست.
دیالکتیک منفی :با پیشرفت روبه جلو جامعهٔ صنعتی در دورهٔ جنگ سرد، اندیشمندان نظریه انتقادی بر این نظر آمدند که راه سرمایه داری و تاریخ به طور قطعی عوض شدهاست، به گونهای که ستم و فشار به شیوههای جدید و متفاوتی اعمال میشوند، و با توجه به این نکته، طبقهٔ کارگر صنعتی، دیگر به عنوان یک عنصر تعیین کنندهٔ ضد سرمایهداری تلقی نمیشود. این اعتقاد مسبب آن شد که آنها به سوی یافتن روش و متدی غیر مقید برای "منفی" بودن، از طریق ریشههای دیالکتیکی بروند. این منظر در کتاب انسان تک ساحتی مارکوزه و دیالکتیک منفی آدورنو دیده میشود. در این دورهٔ زمانی، با وجود ماندگاری بعضی از اعضا، موسسه دوباره در فراکفورت ساکن شده بود و قصد داشت نه فقط ادامه دهندهٔ پژوهشهای قبلی باشد که میخواست از منظر آموزش جامعه شناسانه و دموکراسی سازی آلمان غربی، نیرویی موثر باشد. این امر باعث تکمیل و ذخیرهٔ پژوهشهای تجربی و تحلیلهای تئوریک، به میزان بالا، از سوی اعضا شد.
در این دوره تفکرات مکتب فراکفورت به طور اخص بر قسمتهایی از تفکر چپ گرایانه و به طور کلی جناح چپ اثر گذاشت، به خصوص بر چپ جدید. مارکوزه معمولاً به عنوان مغر متفکر و تئوریسین اصلی چپ جدید شناخته میشود. انتقاد آنها از تکنولوژی، تمامیت خواهی، پایان شناسی و گاه تمدن بر گروههای آنارشو- پریمیتویسم اثر گذاشت. کارهای آنها عمیقاً بر پژوهش گران حوزهٔ فرهنگ مردمی تاثیر گذار بود.
مهم تر از اینها، مکتب فراکفورت تلاش کرد تا سرنوشت خرد را در عصر تاریخی جدید معین کند. در حالی که مارکوزه تحلیلی تکمیل از بنیانهای تغییر یافتهٔ مفهوم " کارگر" در نظام سرمایه داری و ویژگیهای ذاتی متدولوژی علم ارائه میداد، هورکهایمر و آدورنو مشغول به بازآزمودن بنیانهای مکتب انتقادی بودند. این کوشش در کتاب دیالکتیک منفی آدورنو به وضوح قابل مشاهدهاست، کتابی که تلاش میکند باز تعریفی از دیالکتیک در دورهای که " فلسفه، که یک مرتبه منسوخ شده به نظر رسید، به حیات ادامه میدهد تا لحظهای را بفهمد و بیابد که از دستش داده و از نظرش به دور ماندهاست " ارائه دهد.
مفهوم اصلی آن، که بسیار مورد توجه آدورنو و هورکهایمر بود، اظهار میکند که "گناه نخستین" تفکر، به تلاشش برای حذف هر چیزی غیر از تفکر بر میگردد، تلاشش توسط فاعل (سوژه) برای بلعیدن ابژه (شی)، کوششی برای بدست آورن هویت. این "تقلیل گرایی تقلیل دادن" تفکر را شریک سلطه میکند. دیالکتیک منفی "برتری(فضیلت) ابژه" را نجات میدهد، نه به وسیلهٔ معرفت شناسی ساده لوحانه و یا رئالیسم متافیزیکی، بلکه بر بنیان "تمایز(ازمنظر جامعه شناختی) "، پارادوکس ونیرنگ: " منظق از هم پاشیدگی". آدورنو ازهستی شناسی هایدگر انتقاد میکند، به این علت که او فکر میکند این تفکر، تجدید کردن دوبارهٔ ایدئالیسم و مفاهیم هویت محور در ظاهر است، که توانسته بر سنت فلسفی غلبه یابد.
این وبلاگ در باره موضوعات اجتماعی تنظیم شده است امیدوارم به غنای علمی شما کمک کند.